تبليغاتX
یادداشت های دوران سکوت
بنده اساساً آدمی نیستم که از تمام خوانندگان قبل از انقلاب ناراضی باشم و نخواهم سر به تنشان باشد اما همان قدر که مثلاً عاشق صدای حبیب هستم، از ریخت و صدا و شعر و موزیک و خلاصه همه احوالات کسی مثل شهرام شب پره متنفرم. البته در این میان نسوان خواننده هم همین حکم را دارند ولی هر چه باشد ما اصولی داریم که اساساً باید رعایت شود و چون به اصل «احترام امامزاده را متولی نگه میدارد» واقفیم انتظار داریم نشریاتی که از نظام ارتزاق میکنند در این میان پیش گام باشند. بگذریم از اینکه مؤسسه کیهان با آن همه خرج عظیمی که دارد شده فحش نامه حضرات و هر کسی از ننه اش قهر می کند میرود برای صرف بیت المال عزیز و دوتا فحش می دهد به آدمهای به درد بخور و پولش را میگیرد یا مقامش را میستاند (حالا نمی خواهم اسم ببرم ولی در هر حال مثلاً همین بهداد رئیس خبرگزاری میلی)

خوب حالا چی شده؟ روزنامه خبر به نیت برملا کردن چهره بیرونی جنبش سبز زحمت کشیده و برای آنها که کماکان ماهواره را حرام می دانند و از طرفی نفس اماره‏شان دارد قلقلکشان می‏دهد که خبری از خوانندگان 30 سال قبل بگیرند کار را راحت کرده و یک سری عکس از شب‏خیز گرفته تا فائقه آتشین (شما بخوانید خانم گوگوش، یا بانوی آواز ایران که راحت تر شناخته شوند) در صفحه اول خودش کار کرده.

اما این دوستان هر کاری می کنند، یک جای کار ایراد پیدا میکند. مثلاً تقریباً همه از جایگاه منفی چین در افکار عمومی کشور مطلع هستند. حتماً این را هم می دانید که تبتی ها به رهبری دالای لاما اختلافات جدی با دولت چین دارند و باز حتماً می دانید که عده زیادی در کشور خودمان فقط به خاطر گفتن مرگ بر چین ضربه باتوم را لمس کرده اند. حالا در ذیل عکس آقای دالای لاما را هم مشاهده کنید که گویا از چهره های بیرونی جنبش سبز بوده است. واقعاً که....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:10  توسط ا.ا. حسنی  | 

دختری که بازجوی پدرش شد

دو شب پیش برای دیدن دوستی، راهی خیابان 17 شهریور شدم. آدرسش را داشتم. کمی پایین‌تر از میدان شهدا، دست راست، خیابان شهید فیاض بخش، چهارراه چهارم، دست راست، خیابان احمدی، خیابان کبریتچی. قرار ما 10 شب بود و در حالی که ساعت 9 و 55 دقیقه پیچیدم داخل خیابان فیاض بخش، ساعت 10 و 55 دقیقه با چهره‌ای گرفته و ناراحت به سر قرار رسیدم. علتش را در چهاراه سوم پیدا کنید: کوچه برادران شهید عرب‌سرخی!

وقتی تابلو کوچه را دیدم هواری 30 ساله بر سرم کوبیده شد. حتی از جنس شوک‌های باتوم‌های برقی نبود. نه! خیلی بیشتر و شدیدتر، از جنس هجمه هوار 30 سال امیدهای برباد رفته! در برابرم تابلوی بود مظلوم که اسم برادران شهید عرب سرخی را برخود داشت و زیر برگ‌های سبز درخت پیر سر کوچه مخفی مانده بود. فقط بوق‌های ممتد چند خودرو پشت سرم بود که مجبورم کرد موقتاً چشم از آن تابلو مظلوم بردارم. به کناری رفتم و یک بار دیگر غرقش شدم. بغض کرده بودم اما چشمه اشکم که به حکمت خدا سال‌ها است خشکیده، خشک مانده بود برای این مظلومیت. نه این شهیدان را که بسیاری را از مقابل دیدگانم عبور دادم. فیاض بخش شده بود کانال جبهه و سیل شهدا بود که با عجله به سمت جلو حرکت می‌کردند. فیاض بخش شده بود روزهای اعزام که مادران در میان دود اسپند و به دور از نامحرمان، ذره ذره اشک می‌ریختند و جگرگوشه‌ای را راهی می‌کردند. فیاض بخش شده بود بخش تخت‌های خونین بیمارستان‌ها که جانبازان را می‌آوردند و مداوا می‌کردند. فیاض بخش شده بود تمام سی سال انقلاب. بعد گردبادی سیاه و آلوده و همه را پیچید به هم، بلند کرد و محکم کوبید وسط سرم... آخ....

از آن شب پر از غم و ناراحتی دو روز گذشته که امروز مطلب زیر را دیدم. بالاخره بغضم ترکید و راحت شدم. شما هم بخوانید. بد نیست!

 

آری پدر، تو متهمی !

سلام برادر،

حتماً از دست پدرم خسته شده ای کمی بنشین، استراحت کن امروز بازجوئی را به من

بسپار، فردا بماند برای تو !

پدرم روی یک صندلی چوبی رو به دیوار خاکستری نشسته است، چشم بند روی چشمش و

من سئوال می کنم :

امروز می خواهم به کارشناس(بازجوی) تو استراحت بدهم. می خواهم کاری را که او در این

مدت نتوانسته تمام کند، تمام کنم. امروز این منم که سئوال می کنم و تو مجبوری که پاسخ

بدهی. من مثل آنها نیستم، من نا امید نمی شوم، من سئوال می کنم و می دانم که تو جوابها

را می دانی، باید پاسخ بدهی ؛

چشم بند را از روی چشمت برندار، نیازی نیست که جوابها را برایم مکتوب کنی، اتفاقاً با چشم

بند بهتر است رو به همین دیوار خاکستری، روی این صندلی چوبی بنشین  و جوابها را در

ذهنت مرور کن. من تو را می شناسم. من ذهنت را می خوانم، جوابها را فقط در ذهنت مرور

کن. من می فهمم.

سالهای قبل از پیروزی انقلاب را یادت هست؟ آن زمانی که پدرت از تو خواست که کتابهای

انقلابی را از خانه بیرون ببری و تو با کتابها از آن خانه بیرون آمدی؟ چرا خانواده ات را ترک

کردی؟ یعنی چند کتاب انقلابی را به خانواده ات ترجیح می دادی؟

البته این موضوع را شاید آقای شایانفر که از نقطه نظراتشان در روزنامه کیهان بهره مند

هستیم هم بتوانند شهادت بدهند.

هنگامی که از یکی از دانشگاههای سوئد برایت پذیرش آمد، به خاطر کدام هدف آینده خودت و

احتمالاً ما را نادیده گرفتی و در ایران که در بحبوحه انقلاب بود پاگیر شدی؟

گاهی اوقات فکر می کنم که استرسهائی که امروز مادرمان در مورد اطرافیان خود دارد، به

آن دوران که تو هم در لیست سیاه ترور منافقین در اوایل انقلاب بودی برمی گردد. آن روزها

که هر لحظه اش با ترس شنیدن خبر شهادتت همراه بود. تو اینطور فکر نمی کنی؟

چهار سالم بود که سرمای شدیدی خورده بودم و تب داشتم. عمو فتح الله از جبهه آمده بود،

مجروح بود و یک دستش را به دور گردنش بسته بود. با تو دعوا کرد که چرا من را به درمانگاه

نمی بری؟ با دست سالمش من را بغل کرد و با مادرم رفتیم درمانگاه و تو از کارهای سپاه و

جنگ و جبهه و آماده باشهایت برایش گفتی که برای خودت دلایل خوبی بود که وقتی برای

دکتر بردن من نداشتی. چرا؟ یعنی اینها برای تو از دختر کوچکت مهمتر بود؟

سال اول ابتدائی ساجده، بمباران، تعطیلی مدارس، باز هم جبهه، جنگ، سپاه !

جواب نده فکر کن. من فکرت را می خوانم.

نوجوانی ام را دیگر خوب به خاطر دارم. زمانی که هر کجا که پا می گذاشتم و هر فعالیتی که

می خواستم بکنم، با این فشار همراه بود که نباید از نام خانوادگی ام استفاده کنم. همیشه

نگران سوءاستفاده ما از نام خانوادگیمان بودی و من به تو قول دادم که هرگز از این نام

سوءاستفاده نکنم. حتی دوران کودکی و استرسهای دوران جنگ را فراموش کنم. اما این

سئوال را باید حتماً پاسخ بدهی؛

شبها، زمانی که در این سلول 5/1 در 2 متر خاکستری،خاطرات زندگی و گذشته ات را مرور

می کنی، آیا تو هم به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه بود که نتوانستیم وصیت امام

خمینی(ره) را که فرمودند: " نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. " را درست

اجرا کنیم ؟!

آری برادر عرب سرخی، به این فکر کن که آیا این همان عاقبتی بود که تو خود و خانواده و

آینده هر دو را فدای آن کرده بودی؟

به عنوان بازجویت نمی خواهم باور کنم. من بازجوی جوانی که بعد از انقلاب به دنیا آمدم، جرم

تو را این می دانم که هدفی که تو همه چیز خود را فدای آن کرده بودی، آن طور که می

پنداشتی از آب در نیامده.

آری اتهام تو این است !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:15  توسط ا.ا. حسنی  | 

دختر جناب فیض عرب سرخی دل نوشته قشنگی با خواهرزاده عزیزشون رو تو وبلاگ خودشون گذاشته بودن که با کسب اجازه استفاده کردم. برای آزادی همه اسرا دعا کنید.

آسوده بخواب عزیز خاله !

 

داشتم فکر می کردم که چه جوری باید به صبا بگیم که بابا فیض الله هنوز تو سفره ولی به تو اجازه دادن که ببینیش.

داشتم فکر می کردم که در مورد چشم بند و لباس زندان و دمپایی پلاستیکی بابا فیض الله چی باید به صبا بگیم.

فکر می کردم که چه جوری برای صبا اثبات کنیم که این آدمهایی که بابا فیض الله رو میارن همون آقا دزدهایی نیستن که به خونه بابا فیض الله حمله کردن و وسایلشو بردن.

داشتم فکر می کردم که فکر کردن چه فایده ای داره !

دیگه فکر نکردم !!

صبا جان تو هم به چیزی فکر نکن و بخواب و به داستان خاله گوش کن :

یکی بود یکی نبود. توی این زمین پهناور یه آدم خیلی خوب زندگی می کرد. یه آدمی به نام حسین (ع). این آدم دوست و یاران خیلی خوبی داشت که مثل خودش دنبال حق و حقیقت بودن. توی همین زمین پهناور آدم هایی هم بودن که می خواستن حسین (ع) و یارانش رو آزار بدن و حقشون رو ازشون بگیرن و برای گرفتن این حق دست به هر کاری می زدن.

صبا می پرسه : خاله فاطمه، اونوقت حسین چی کار کرد؟

می گم : همون کاری که هر آدم خوبی در برابر بدی می کنه. حسین (ع) قیام کرد.

صبا می پرسه : خاله، قیام یعنی چی؟

می گم : خاله جون قیام یعنی جلوی ظلم سکوت نکردن.

می پرسه : ظلم یعنی چی؟

می گم : یعنی یه نفر که فکر می کنه زورش زیاده به بقیه زور بگه. مثل این می مونه که کسی به زور عروسکتو ازت بگیره و بعدش هم کتکت بزنه.

چشماش از تعجب گرد میشه و می گه : آخه چرا کسی باید این کارو بکنه ! من که به کسی بدی نکردم !

خواستم جوابشو بدم دیدم این یکی از سئوالات بی جواب خودمه که مدتهاست بهش فکر می‌کنم.

گفتم : خاله جون آدم بدها آدمهای خوب رو دوست ندارن و این دلیل ظلمشونه.

جوابم براش قانع کننده نبود اما صبورانه از این موضوع گذشت. از صبر یه دختر بچه سه ساله

متعجب نشدم. این طفل نوه فیض الله عرب سرخی قهرمان اسطورهامه و توقعی جز این ازش ندارم.

دوباره می پرسه : بالاخره چی شد خاله ؟ حسین (ع) به حقش رسید و آدم بدها رو نابود کرد؟

می گم : خاله جون به این سادگی ها هم که نبود. حسین (ع) خیلی از دوستها و اعضای خانوادشو تو این راه از دست داد.

می پرسه : یعنی چی که از دست داد؟

می گم : یعنی شهید شدن.

می پرسه : شهید یعنی چی ؟

می گم : شهید به آدمی می گن که در راه خدا و رسوا کردن آدم بدها جونشو از دست میده.

همین طور که این حرفها رو می زنم تصویر ندا و سهراب و اشکان و خیلی از شهدای حوادث اخیر از جلوی چشمام می گذره.

وقتی می بینم که چشمای صبا گیج خوابه اما به زور خودشو بیدار نگه داشته که ببینه بالاخره حسین (ع) حقشو می گیره یا نه، از اینکه شبها سرم رو روی بالش می گذارم و می خوابم بدون اینکه بدونم کی ظلم تموم می شه و حق به حق دار می رسه، خجالت می کشم.

به صبا می گم : خاله جون معلومه که حسین (ع) به حقش می رسه.

می پرسه : از کجا معلومه خاله ؟

می گم : خاله جون هیچ ظلمی تو دنیا موندنی نیست. آدم بدها همیشه رسوا می شن.

می پرسه رسوا یعنی چی خاله ؟

می گم : یعنی وقتی که بدی اون آدمها رو همه می بینن غیر از خودشون.

خواستم ادامه بدم که دیدم صبا نفس راحتی کشید و خوابید.

آسوده بخواب عزیز خاله. خاله بهت قول میده که هیچ آدم بدی روی زمین نمونه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:21  توسط ا.ا. حسنی  | 

متأسفانه تحقیقی انجام نداده‌ام تا ببینم مجری برگزاری انتخابات در کشورهای جهان که تجارب دمکراتیک طولانی دارند چه نهادی است اما در کشور ما طبیعی است که نهاد فعلی یعنی دولت هیچ‌گاه آنگونه که باید و شاید انتخاباتی فارغ از جنجال برگزار نکرده است. شاید بی‌عیب‌ترین انتخابات از این دست را مربوط به سال 1376 و حماسه دوم خرداد بدانیم که علی‌رغم تلاش عده‌ای برای تعیین برنده انتخابات پیش از برگزاری، اوضاع سیاسی و اجتماعی به گونه‌ای خاص رقم خورد و به تبع آن رئیس جمهور وقت ضمن ملزم کردن نهاد برگزارکننده انتخابات یعنی وزارت کشور به برگزاری انتخاباتی سالم، حتی توصیه‌هایی به رهبری در خصوص حمایت از نامزد خاص و خواست مردم ارائه نمود. جای خوشحالی نیست تا اکنون که موضوع تقلب گسترده و فاحش در انتخابات اخیر ریاست جمهوری به طور جدی مطرح است، تمام مسئولان از صدر تا ذیل بر این نکته اذعان و اعتراف کنند که در انتخابات سی سال گذشته همواره تقلب‌هایی صورت گرفته است که این موضوع نه تنها به اعتبار نظام که به شعور آحاد مردم لطمات جبران‌ناپذیری وارد خواهد کرد.

در هر حال این موضوع که ممکن است تقلبات گسترده در انتخابات آینده اعم از مجلس یا ریاست جمهوری واقع شود و صدای حق‌طلبی مردم نیز با مشت و باتوم و گلوله و شیشه نوشابه خفه شود، به نگرانی عمده دلسوزان انقلاب تبدیل شده است.

به نظر من طرح اخیر آقای محسن رضایی در مورد تشکیل کمیته ملی انتخابات پیشنهادی است که برای خروج از این بحران بسیار کارساز خواهد بود البته مشروط بر آنکه اعضای این کمیته از افراد مستقل و یا ترکیبی از نمایندگان گروه‌ها و طرف‌های سیاسی فعال در جامعه باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:50  توسط ا.ا. حسنی  | 

البته این افتخار نیست که من مدت‌ها است کانال‌های تلویزیون ایران را نمی‌بینم و حتی در ماه مبارک رمضان در مقابل تمام غرغرهای بچه‌ها که می‌خواستن سریال‌های مربوط به ازدواج و طلاق و دزدی و بدی و شرارت را ببینند، یک تنه ایستادم و گفتم «نه»! این هم شجاعت نبود اما در هر حال این تصمیم برای حذف کانال‌هایی که به طور مستقیم روح و روان مردم را هدف تخریب قرار داده دو بار ضررش را زد و موفق به دیدن پخش مستقیم مصاحبه احمدی نژاد در جمعه سبز که با صدای مرگ بر دیکتاتور و دروغگو همراه بوده و نیز پخش مستقیم سخنرانی‌اش در مجمع عمومی سازمان ملل نشدم اما سپاس ویژه برای تمام عزیزانی که رفع مشکل را می‌کنند چون هم آن فیلم را دیدم و هم تصاویر سخنرانی  را.

وقتی احمدی نژاد برای تحلیفبه مجلس رفت، سخنرانی غرای وی در حالی انجام شد که اغلب صندلی‌های مجلس خالی بودند. شما می‌توانید این را هر طور دلتان خواست تفسیر کنید اما به اعتقاد من یعنی نمایندگان ملت مایل به شنیدن این حرف‌ها نبوده‌اند به عبارت دیگر مخالف بوده‌اند. این می‌تواند به معنای مخالفت «ملت بزرگ ایران» هم باشد که البته نمودهای آن را در مراسم مختلف دیده‌ایم. 

همین موضوع در جریان سخنرانی اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل نیز تکرار شد و سران اکثر کشورهای جهان هنگام سخنرانی احمدی‌نژاد در سالن حضور نداشتند حتی نمایندگان دولت کانادا و شخص نخست وزیر این کشور برای کامل کردن بی‌احترامی به احمدی‌نژاد، به محض شروع سخنرانی وی، برخاسته و محل اجلاس را ترک کردند و در پاسخ به سئوال خبرنگار سی ان ان، علت این کار را نقض حقوق بشر در ایران توسط دولت و خشونت‌های این کشور عنوان کردند.

نکته عجیب آنکه هیأت نمایندگی کشور دوست و برادر، لبنان نیز که تاکنون از این نظام تا این حد خدمات دریافت کرده، از جمله غایبین بود.

اسم این را دیگر تنها نمی‌شود گذاشت مخالفت جهانی با دولتی که نامشروعش می‌دانند. این یعنی فاجعه‌ای بزرگ که ترمیمش سال‌ها زمان خواهد برد.

در هر حال سخنرانی برای صندلی‌های خالی نه تنها در داخل، بلکه در خارج چیز چندان خوبی نیست. شما شاید بتوانید به هر وسیله صدای فرزندانتان را در داخل خانه خودتان بخوابانید و آنها را به ظاهر مطیع خود بکنید اما نخواهید توانست با همسایگان و اهل محل هم چنین بکنید. دو روز دیگر می‌شوید یک هم‌محله‌ای درمانده که هیچ کس دست شما را نمی‌فشارد و اگر می‌فشارد قرار است چیزی از شما بگیرد. مثل برادر بسیجی، مشهدی هوگو چاوز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:36  توسط ا.ا. حسنی  | 
روساي جمهور و سران كشورهاي زنگبار، لسوتو، برونئي دارالسلام و موريتاني در پيامهايي جداگانه انتخاب مجدد احمدي نژاد را تبريك گفتند.
مدارکش در خبرگزاری فارس موجود است. بروید آنجا ببینید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:13  توسط ا.ا. حسنی  | 

نامه صریح و تند شیخ‌  مهدی کروبی صرف‌نظر از  صفایی که فقط از قلم و ذهن خودش انتظار می‌رود، بیشتر به نظر می‌رسد نوعی اتمام حجت است که نه با صادق لاریجانی، قاضی‌القضات نظام، بلکه اتمام حجتی است که با کل نظام کرده است. نمی‌خواهم پیاز داغ این نامه را زیاد کنم یا آن را به گونه‌ای تفسیر کنم که به زبان حال کانال‌های ایرانی آن ور آب باشد. (لطفاً VOA را مستثنی کنید). در هر حال، تصرف دژ کروبی که حالا دیگه مشخص شده بجز حفظ نظام در کنار حفظ حقوق مردم دغدغه و نگرانی دیگری ندارد و از حکم ولو ولایی هم واهمه ندارد، می‌تواند تسخیر آخرین سنگر دفاعی جنبش سبز باشد و با به خاک رساندن این روحانی لر (چه کار سختی!) خاک کردن پشت میرحسین هم مثل آب خوردن انجام شود.

قبل از آنکه در ادامه، متن نامه را بخوانید، یک اعتراف بکنم. دارم به حال تمام کسانی غبطه می‌خورم که به آقای کروبی رأی دادند. هر چند درایت و دانایی میرحسین هم قابل توجه است.

متن کامل نامه سرگشاده مهدی کروبی به صادق لاریجانی

جناب آیت الله صادق لاریجانی
ریاست محترم قوه قضائیه

باسلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات ماه رمضان

همانطور که مستحضرید اینجانب در پی انتخابات پرشبهه ریاست جمهوری اخیر و پیامدهای دردناک و نگران کننده متعاقب آن، نامه های متعددی را به مقامات مسئول نوشته ام تا برخی نکات، انتقادات و اعتراضات را با مسئولان امر درمیان گذاشته و هشدارهای لازم را به آنها داده باشم. آخرین این نامه ها نیز خطاب به شماست که به تازگی قبول مسئولیت کرده و بر صندلی قاضی القضاتی تکیه زده اید. و اکنون من شرح جلسات خود با نمایندگان جنابعالی و برخی مسائل حاشیه ای آن را که به پلمپ دفتر شخصی و حزبی من منجر شد با شما در میان می گذارم تا به وظیفه شرعی و ملی خود عمل کرده باشم. باشد که آیندگان نگویند مهدی کروبی با فشار و تهدید و بزن و ببند کوتاه آمد و پا پس کشید و درخانه خزید و صدای حق خواهی اش کوتاه شد. که اگر شما ندانید، دیگران می دانند که در سابقه مهدی کروبی، نه تنها فشار و تهدید و محدودیت و محصوریت کارساز نبوده و او را در پیمودن راهی که تشخیص داده سست و لرزان نکرده، که محکم تر نیز کرده است.

جناب آقای لاریجانی
نمی دانم تا چه حد از آنچه که در جلسات ما با کمیته منصوب جنابعالی برای پیگیری حوادث اخیر گذشت با خبرید. برای آگاهی مردم و همچنین شما عرض می کنم که ما دو جلسه با آقایان محترم "خلفی، محسنی اژه ای و رئیسی" داشتیم که این جلسات به صورت مطلوب و مناسبی نیز پیش رفت و در آنها گوشه ای و تعدادی اندک از اسنادی که نشانگر برخی اتفاقات ناگوار و غیرقابل بخشایش در روزهای پس از انتخابات بود ارائه و بازگو شد.

در جلسه اول سه سند درباره سه نفر همراه با سی دی و مدارک لازم ارائه شد که نشانگر تجاوز و شکنجه و برخی اعمال رخ داده بر دختران و پسران در بازداشتگاه های مشخص و نامشخص بود. علاوه بر ارائه این سه سند، اشاره ای نیز به صورت شفاهی به اتفاقاتی شد که برای دو دختر یعنی ترانه موسوی «واقعی» و سعیده پورآقایی رخ داده بود.

جلسه دوم نیز دوشنبه هفته جاری برگزار شد و حدود سه ساعت نیز به طول انجامید و در این جلسه نیز در کنار بحث های فراوان، من سندی جدید ارائه کردم البته با این قید و شرط که نباید به واسطه این افشاگری و حق خواهی، برای آن فرد و خانواده اش اتفاقی رخ دهد؛ اتفاقاتی از آن دست که پیش از این و در زمان مسئولیت دادستان سابق تهران برای یکی از افرادی که من به عنوان سند معرفی کرده بودم پیش آمد و برخی مشکلات خانوادگی و فشارهای جدید مترتب بر آن خانواده شد. بدین ترتیب این بار سند خود را دادم اما سفارشات لازم را هم کردم که مباد غفلتی که دادستان قبلی تهران مرتکب شده بود تکرار شود و پای واسطه هایی به ماجرا باز شود که به جای دادخواهی و دفاع از حق مظلوم و محاکمه ظالم، دست اندرکار تهدید و بی آبرو کردن یک فرد در خانواده و نزد آشنایان و همسایگان شوند و از دیگر سوی آبروی دستگاه قضا آن هم در کشوری اسلامی را به قیمت مصون ماندن ظالمان، چنین ارزان بفروشند.

البته این را هم بگویم که در این جلسات که برای بررسی گزارش هایی از وقوع شکنجه و اعمال ناشایست انجام گرفته در زندان ها و پیگیری حوادث بعد از انتخابات تشکیل شده بود، باری از من پرسیدند که آیا تداوم جمع آوری اسناد شکنجه و تجاوز و کشتار مردم را به مصلحت می دانید و آیا ممکن نیست که این اسناد به دست نااهلان بیافتد؟ که من نیز در پاسخ گفتم این اسناد را در مکان محفوظی نگهداری می کنم و در صورت دستیابی به نتیجه، از بین خواهم برد و تاکید کردم که اسناد تجاوز و شکنجه هیچ مایه افتخار نیست که بخواهم آنها را در صندوقچه ای نگهدارم و یا بر دیوار بیاویزم. اسنادی است برای دستیابی به عدالت و ستاندن حق مظلوم از ظالم متجاوز که بعد از دستیابی به نتیجه، مرجح آن است که نابود شود و بوی متعفن و صورت آزاردهنده ظلم نهفته در آن از بین برود.

این را هم بدانید که اگر من در مسیر تحقیق خود به نتیجه ای خلاف نتیجه سابق در خصوص صحت و سقم ادعاهای یکی از شاکیان نیز رسیدم، خود پیش قدم بودم و تصحیح لازم را انجام دادم، از جمله در مورد سعیده پورآقایی که برخی تحقیقات تکمیلی من ناقض گفته های پیشین بود و از این رو تصحیح لازم از سوی خود من و هیات پیگیری، صورت گرفت. به هر حال اما این دوجلسه گذشت و من در پایان با اشاره به مورد دردناک دیگری که به تازگی گزارش آن به من رسیده بود گفتم که همچنان درصدد پی جویی جوانب این ماجرا هستم و اسناد آن را نیز پس از تحقیق کامل ارائه خواهم کرد. همچنین از من خواسته شد که در یافتن جوانب پنهان ماجرای ترانه موسوی تحقیق بیشتری انجام دهم و دستگاه قضایی را در این مسیر در روشن شدن زوایای پنهان ماجرا یاری رسان باشم. با این حال در پایان همان جلسه دوم پیشنهاد کردم و این پیشنهاد مورد استقبال کمیته نیز قرار گرفت- که بیایید و ماجرای سند آوردن و سند بردن را در همینجا خاتمه دهیم و شما نیز در کار کشف حقیقت شوید چرا که همین اسناد و موارد ارائه شده برای برآفتاب انداختن حقیقت و تاباندن نورعدالت بر چهره اصحاب شرارت، کفایت می کند.

جناب آقای لاریجانی
این پیشنهاد را دادم و رفتم و جلسه ما با کمیته منتخب به خوبی خاتمه یافت. اما فردای آن روز ورق برگشت. جمعیتی با حکم دادستانی آمدند و به دفتر من حمله آوردند. آنجا را مورد تجسس قرار دادند و به تجسس در وسایل نیز بسنده نکردند که حتی نوشته ها و نامه های شخصی و چک ها و اسناد خصوصی من را نیز مورد تجسس قرار دادند و بردند. آخر امر نیز دفتر را پلمپ کردند و به آذوقه ای که به رسم هرساله برای اطعام مساکین در آنجا انبار کرده بودم نیز توجهی نکردند و آنها را نیز مشمول توقیف خود قرار دادند و آقای داوری سردبیر سایت حزب اعتماد ملی را هم دستگیر و با خود بردند. کار پلمپ دفتر شخصی من تمام نشده بود که دفتر حزب اعتماد ملی را نیز که من دبیرکل آن هستم مورد تجسس قرار داده و وسایل و اسناد یک حزب ثبت شده در ذیل قوانین جمهوری اسلامی را نیز برخلاف قوانین کشور ضبط و سرانجام دفتر حزب را هم پلمپ کردند. به اینها نیز بسنده نشد که دکترعلیرضا بهشتی فرزند مرحوم آیت الله بهشتی و مهندس مرتضی الویری با آن سوابق انقلابی و داشتن سابقه نمایندگی مجلس و شهرداری تهران و سفارت جمهوری اسلامی در کشورهای اروپایی را نیز بازداشت کردند و دفتر موسسه نشر آثار مرحوم بهشتی به عنوان یکی از پایه گذاران جمهوری اسلامی هم در جمهوری اسلامی پلمپ شد.

من مانده ام که آیا این اتفاقات که همگی در روز سه شنبه رخ داد نتیجه جلسه ای است که من روز دوشنبه با هیات منتخب شما داشته ام؟ متعجبم، نه از آن رو که چرا با مهدی کروبی چنین می کنند بلکه از آن رو که چگونه عده ای متوهمانه تصور می کنند مهدی کروبی فرزند احمد با این بگیر و ببندها از میدان به در می رود و صدایش خفه می شود. حالا برایم روشن شده است که چرا برخی دوستان و مشاوران اصرار داشتند که اسناد مظالم و شکنجه ها و تجاوزها را از زبان راویان مظلوم، به صورت سی دی درآورم و علاوه بر نسخه ای که به دستگاه قضایی تحویل می دهم، نسخه ای از آن را نیز در محلی امن نگهداری کنم. چراکه ماشین مرعوب سازی و رعب انگیزی همچنان درکار است و چه بسا که شاهدانی در زیر فشار و ارعاب، سخن خود را نیز تکذیب کنند. چرا که کار جمهوری اسلامی به آنجا رسیده است که خانه مهدی کروبی هم دیگر در امان نیست. چراکه هراتفاق ناگوار و ناشایستی در جمهوری اسلامی ممکن شده است و دیگر هیچ چیزی دور از انتظار نیست.

جناب آقای لاریجانی
من همچنان بر خواسته اولیه خود که در نامه ای به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام مطرح کرده بودم، پافشاری می کنم و چرا نگویم که بعد از این ارعاب ها و بگیر و ببندها مصرتر از پیش نیز شده ام. و وقتی می بینم فرماندهی یک نهاد نظامی که مدارک آن نیز موجود است- در نامه ای به وزارت بهداشت و درمان دستور می دهد که تحویل کپی اسناد و مدارک پزشکی به کلیه مجروحین و مصدومین حوادث اخیر ممنوع است و بیمارستان ها را از تحویل اسناد به مجروحان و مورد تعدی قرار گرفتگان ممنوع می کند، بیش از پیش مصر می شوم که بفهمم دلیل این تهدیدها و واهمه ها چیست؟ بر پزشکان است که بر اساس سوگند خود تمام تلاششان را برای درمان مصدومان و بیماران حتی اگر آن مصدوم، دشمن پدرشان باشد مبذول دارند. شما در مقام قاضی القضات داوری کنید چگونه یک پزشک در مواجهه با چنین نامه هایی از سوی یک نهاد پرقدرت نظامی می تواند با امنیت خاطر به وظیفه و سوگند پزشکی خود عمل کند. و اگر مظلومی در بیگناهی کشته شده باشد شما در مقام قاضی القضات چگونه می توانید صدای حق خواهی خانواده او را بشنوید؟ یا اگر کسی مورد شکنجه یا تجاوز قرار گرفته باشد چگونه می تواند در چنین فضای رعب آلودی سند و گواهی خود را از مسئولان پزشکی قانونی دریافت کند و به دست شما برساند؟ پیشتر دعوی ما این بود که نظامیان چرا دخالت در اقتصاد و سیاست می کنند و اکنون می بینیم که اشتهای نظامیان با حسابت و سیاست اشباع نشده و به سراغ طبابت هم آمده اند.

جناب آقای لاریجانی
تصور من این است که شما دعوی عدالت دارید و رجاء واثق دارم که به وظیفه خود در دادخواهی و دفاع از حق مظلوم و محاکمه ظالم آگاهید. از این رو از شما می خواهم که برای روشن شدن افکار عمومی و در راستای انجام تکلیف شرعی و قانونی تان دستور پیگیری اسنادی را بدهید که تاکنون ارائه شده است. و در این مسیر از غالب شدن فضای ارعاب و زد و بند ممانعت به عمل آورید و نگذارید که نیروهای مسلح و شبه نظامی بعد از فرمانروایی بر عرصه سیاست و طبابت، به فکر دخالت در کار قضاوت بیافتند و قله ای دیگر را به مفتوحات خود از پس انتخابات ریاست جمهوری دهم بیافزایند و کار را از این که هست خراب تر سازند.

همچنین به شما توصیه می کنم تا در این فضا که مطبوعات آزاد به لطف دادستان معزول، در محاق توقیف فرو رفته اند مگذارید که برخی مطبوعات و قلم به دستان که به زعم خود درکار حمایت از اسلام اند و به زعم ما اما در مسیر اهانت به اسلام، بیش از این در حاشیه ای امن، دریده سخن بگویند و عدالت خواهی را به محاق برند و آرزویی دست نیافتنی جلوه دهند و گاهی با زبان ارعاب و گاهی نیز به زبان اهانت، چهره های انقلاب را هدف هتاکی خود سازند. همچنین مگذارید که دروغگویی و جعل سند چنان رایج شود که رسانه ملی کشور با تولید و پخش دوباره سناریوهایی نظیر سناریوی ترانه موسوی قلابی، روند حقیقت یابی را مخدوش سازد و ابهام ها و مسائلی جدید بیافریند و سنگ هایی در چاه بیاندازد که بیرون آوردن هریک از آنها همچون ماجرای ترانه موسوی از عهده صد عاقل نیز برنیاید.

جناب آقای لاریجانی
شما هیأتی را تشکیل دادید تا به رخدادهای ناگوار پس از انتخابات و ظلم هایی که شده است رسیدگی شود و آقای خلفی به عنوان نماینده شما در کمیته پیگیری، به نقل از شما مدعی بود که جنابعالی گفته اید باید به شکایات و گزارش ها تا نهایت ماجرا، رسیدگی شود. اما پرسش من این است که آیا با وجود این تهدیدها و توهین ها و ارعاب ها رسیدگی به فجایع و شکنجه های پس از انتخابات ممکن خواهد بود؟ پاسخ این پرسش بر شماست اما این را بدانید که مهدی کروبی همچنان اصرار بر پیگیری حقوق مظلومان دارد، باشد که نشان داده باشد این ابزارهای نخ نما شده اگر بر کسانی نیز کارساز باشد، بر او کارساز نیست و او همچنان با قدرت و محکم در میدان ایستاده است و نمی گذارد عده ای تازه به دوران رسیده، چوب حراج بر سرمایه نظام و امام و کشوری بزنند که حاصل یک انقلاب مردمی و خون شهیدان بسیار است.

با آرزوی توفیق شما در امر قضا

۲۱ رمضان۱۴۳۰ مطابق با ۲۰ شهریور۱۳۸۸
مهدی کروبی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:13  توسط ا.ا. حسنی  | 

داشتم اخبار را مرور می‌کردم که دیدم دور جدید تعطیلی‌ها شروع شده. خواستم مطلبی بنویسم که نماز عید فطر مصلی، افطاری‌های گروه‌های سیاسی، مراسم بزرگداشت آیت‌الله طالقانی و بسیاری دیگر مراسم چرا و چطور لغو شده که خدا بیامرزد اموات آسید ابراهیم خان نبوی را که چقدر کارها را راحت می‌کند. دیدم مطلبی نوشته گویا، فصیح، مفرح و بسیاری چیزهای دیگر. ترجیح دادم عیناً مطلبش را بیاورم که شما هم به طور کامل متلذذ شوید. البته بعضی مطالب و بعضی اسامی را به صورت استصوابی حذف کردم. اگر اعتراضی هست تشریف ببرید سایت روزآنلاین کاملش را ببینید.

خدا ممنوع شد

ابراهيم نبوي

البته من با این نظریه که احمدی نژاد مامور موساد اسرائیل است و قصد دارد که در یک روند هشت ساله جمهوری اسلامی را از بین ببرد، مخالفم. چون اصولا اسرائیلی ها هیچ وقت اینقدر علنی و مشخص رفتار نمی کنند که همه بفهمند موضوع چیست، اما در اینکه ا.ن. باعث می شود که بطور کلی دین و عبادت و روحانیت و مرجعیت و هر چیزی که بوی خدا و پیغمبر دارد، نابود شود زیاد شک ندارم. بیایید با نگاه منفی نگاه نکنیم، فرض کنید دشمن اسلام و دین هستیم و با این پیش فرض به کارهای الفنون نگاه کنیم.

 مثلا در همین سه ماه موفقیت های بزرگی ایجاد شده است؛ اولا، بخش وسیعی از مردم پذیرفتند که دین و دموکراسی و انتخابات و مشارکت و سیاسی با هم کاری ندارند، از طرفی پذیرفتند که جمهوری اسلامی ممکن نیست و اصولا حکومت دینی دیکتاتوری است، تا اینجای کار سی درصد مسلمانهای موجود از دست رفته اند. از طرف دیگر همین یک وجب بچه ثابت کرده که انقلاب اسلامی و رهبری آن و تمام کارهایی که در این 25 سال گذشته انجام گرفته همه اش کشک بوده و همه آدمهایی که در این 25 سال حکومت کردند، یا فاسد و دزد بودند مثل هاشمی رفسنجانی، یا جاسوس و خائن مثل خاتمی و موسوی، یا دیکتاتور و زورگو مثل احمدی نژاد و خامنه ای، این را هم که حساب کنید، خودش می شود پنجاه درصد مردم.

 در همین چهار ماه گذشته، همین یک علف بچه، ثابت کرد که اخلاق و مروت و رافت و عفت و عصمت و سایر خواهران، همه شان دروغ است و مسلمان برای حفظ قدرت نه تنها می تواند دروغ بگوید، بلکه می تواند الکی آدم بکشد، اسیر را شکنجه بدهد، به پسر و دختر مومن و مسلمان تجاوز کند، جلوی نماز خواندن زندانی را بگیرد و وسط خیابان به زور چادر از سر زن باحجاب بردارد. این کارها را اگر رضا شاه کرده بود، تا حالا هفت بار فدائیان اسلام ترورش می کردند.  

از همه اینها گذشته، مگر کسانی که اعصاب شان سی سال است خط خطی است و اسم جمهوری اسلامی که می آید کهیر می زنند، مگر چه می خواهند؟ می خواهند مردم به نماز جمعه نروند و اگر رفتند با گاز اشک آور چنان اشک شان را دربیاورند که دیگر از اطراف دانشگاه تهران هم رد نشوند، الله اکبر هم اگر بگویند جریمه و زندانی شوند، مراجع تقلید و روحانیونی مثل صانعی و کروبی و امینی و جوادی آملی هم حق منبر رفتن نداشته باشند. مراسم شب احیا در حرم آیت الله خمینی هم ممنوع و تعطیل شود. نماز عید فطر در مصلی هم لغو شود. دیگر چه می خواهید؟ الآن یک کشور اسلامی داریم که همه کشورهای اسلامی دنیا با آن مخالفند، در عوض فقط کمونیست های سابق یا فعلی مثل کوبا و ونزوئلا و بولیوی و روسیه و چین با آن موافقند. به نظر من اگر هم اسرائیل یا انگلیس یا وهابی های سعودی می خواستند شیعه را نابود کنند و یک گروه را برای این کار آماده کرده بودند، الآن همه کارهای شان را متوقف کردند و دارند نگاه می کنند ببینند که احمدی نژاد چطوری از بیخ همه چیز را نابود می کند؟  

نه اینکه فکر کنید من خیلی از این موضوع خوشحالم که بالاخره یکی پیدا شده و کل جمهوری اسلامی را برای همیشه نابود می کند، بالاخره وقتی صاحب عزا خودش دارد قر می دهد، لابد اشکالی ندارد. ما هم که به عنوان عوامل موساد و اینتلیجنت سرویس قرار بود این کار را در طول سی سال بکنیم، حالا مموتی دارد همین کار را در هشت سال می کند، بیست و دو سال به نفع ما. فقط از آقای باهنر و عسگراولادی و بادامچیان و غیره خواهش می کنیم بیخودی زور نزنند جلوی این روند میمون و مبارک را بگیرند. خدا حفظش کند این رفیق شاعرمان که دیشب رفته بود به افطار رهبری که شعر بخواند. من با او دعوا می کردم که " مردک! تو که به چیزی اعتقاد نداری، برای چی از ولایت فقیه دفاع می کنی؟" جواب می داد: " سید! تو خیلی ساده ای! تا همین آقایان گندش را در نیاورند این حکومت فاشیست از بین نمی رود."  

همین طوری پیش برویم، تا یکی دو روز دیگر مراسم روز قدس لغو می شود، بعدا سبزها تصمیم می گیرند به هر نماز جمعه ای که برگزار می شود بروند، بتدریج نماز جمعه هم از بیخ لغو می شود، بعدا نماز جماعت لغو می شود، بعدا سبزها اگر بروند به حج و بخواهند در آنجا تظاهرات به نفع جنبش سبز کنند، حج را بکلی ممنوع می کنند. بامزه است، حکومت مثل چی از ملت می ترسد، و این یعنی پیروزی بزرگ سبزها. با این اوصاف فکر می کنید اگر آقای خامنه ای همین حالا مرحوم شود و بنا باشد خبرگان یکی از روحانیون مثل هاشمی یا صانعی یا جوادی آملی را رهبر کنند، اولین کاری که این دولت می کند، چیست؟ من که فکر می کنم اول ولایت فقیه را لغو می کنند و بعد شورای نگهبان مجلس خبرگان را منحل می کند. فکر می کنم خدا در کل بهانه است.

 

شاگرد اول کنکور مردود شد

 معجزه پشت معجزه، به نظرم راهش را دارند یاد می گیرند. سروش ثابت، شاگرد اول کنکور که رتبه اول را در یک رشته و در دو رشته دیگر رتبه دوم را کسب کرده بود، در اعلام نهایی نتایج آزمون، جزو دانشجویان مردودی اعلام شد. ظاهرا شورای نگهبان از امسال صلاحیت قبولی های کنکور را هم تائید باید بکند. البته درازی شاه خانوم به پهنای ماه خانوم، وقتی رئیس جمهوری که رتبه دوم آورده، توسط رهبر انتخاب می شود و وقتی که وکلای مجلس را شورای نگهبان تعیین می کند، و وقتی همین وکلای مجلس که شورای نگهبان تعیین شان کرده هم حق ندارند به وزرای دولت رای اعتماد بدهند و آقا خودش وزرا را تعیین می کند، لابد همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

 امت 85 میلیونی

 گاهی اوقات هیچ توضیحی لازم نیست، همین که بگذارید حرفش را بزند، کافی است. خدا حفظ اش کند حسنی را که واقعا زمانی زندگی را برای مردم قابل تحمل کرده بود، ولی حالا حسنی و کلیه طنزپردازان مملکت باید بروند جلو و بوق بزنند. علم‌الهدی امام جمعه مشهد گفت: " مملكت ما با پيشرفت‌هاي علمي و فناوري‌اش دنيا را متحير كرده و در قدرت اندوزي منطقه‌اي استكبار را به زانو درآورد و با حضور 85 ميليوني خود جهان را به حيرت وا داشت و همه اين‌ها موجبات عزت را براي كشور فراهم آورد، اما عده‌اي با ادعاي واهي تقلب كه با هيچ سندي تطبيق نمي‌كند راه افتادند و آبروي نظام را بردند. آيا اين مسئله مهمتر است يا اين كه فلان آقا سيلي خورده است؟ اين موضوع مهمتر است يا اين كه باتوم يك بسيجي ناآگاهانه به كسي خورده و يا نخورده است؟"

توضیح اول: وقتی تعداد آرای احمدی نژاد در عرض یک ساعت ده دوازده میلیون اضافه می شود، با گذشت سه ماه می تواند 60 میلیون اضافه شود، این موارد طبیعی است.

توضیح دوم: درست است که جمعیت ایران بین هفتاد تا هفتاد میلیون نفر است، ولی اگر لازم باشد، این جمعیت می تواند به صد تا دویست میلیون هم برسد، برای روحانیت چیزی که مهم است اسلام است، نه آمار.

توضیح سوم: اصولا علت کشته شدن هفتاد نفر آدم همین بود که باتوم بسیجی به یک نفر خورده بود و یا شاید هم نخورده بود.

 

به پایان رسید

 

مژده مژده، قضیه تموم شد. دیدید هی می گفتم پایان شب سیه سفید است و جنبش سبز پیروز می شه همه تون می گفتین پس چرا تموم نشد؟ بیا، این هم خبر خوش. محمود احمدی نژاد تلویحا اعلام کرد که صدا و سیما تعطیل شده و احمدی نژاد هم استعفا داده و ... هم از فردا قرار است برود کنار. البته این چیزها را مستقیما اعلام نکرد. وی گفت: " دوران فریب ملت ها به پایان رسیده است."

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط ا.ا. حسنی  | 

(تمام مثال‌ها در این بحث بدون منظور قید شده و مسئولیت تعبیر هر یک از آنها به عهده خود خوانندگان است. به عبارت دیگر به من چه که فکر شما منحرف است!)

انسان در چند حالت ممکن است بخواهد خودش را گول بزند:

1- وقتی ترسیده است! مثلاً شما در شبی تاریک از بیابانی عبور می‌کنید. اینجا همانجایی است که شاید قبلاً و در روز هم از آن عبور کرده‌اید، اما این بار در حالی که در اعماق عقلتان مطمئن هستید که خطری شما را تهدید نمی‌کند، از ترس در حال قالب تهی کردن هستید. شما خود را فریب داده‌اید چرا که در واقع هیچ خطری شما را تهدید نمی‌کند. ممکن است از درختی که شبه آن را می‌بینید، بترسید اما این همان درختی است که چند روز قبل در گرمای آفتای سوزان زیر سایه‌اش استراحت کرده بودید.

2- وقتی می‌خواهد کسی را بترساند! مثلاً به شما پولی می‌دهند یک کار خلاف قاعده انجام دهید. شما هم چون بحث پول در میان هست، انجام آن کار خلاف قاعده را کار ساده‌ای می‌دانید اما بالاخره هر کسی در برابر کسی دیگر پاسخگو است. شما هم در برابر من نوعی پاسخگو هستید. آن وقت خود را گول می‌زنید که من چون فلان اتفاق حادث شده (و این اتفاق هیچ ربطی به آن پول ندارد) مجبور شدم این کار را انجام دهم و همین را به من هم می‌گوئید. مثلاً می‌گوئید: چون قوه‌ای مافوق من و شما که بسیار ترسناک است (و شاید واقعاً ترسناک هم نباشد) انجام این کار را سفارش داد، من هم انجام دادم. در اینجا شما دو بار خود را فریب داده‌اید. یک بار وقتی آن قوه را عامل اجبار فرض کرده‌اید و یک بار هم وقتی تصور می‌کنید من حرف شما را باور خواهم کرد!

3- وقتی می‌خواهد خودش را نزد کسی عزیز کند! مثلاً یک آقایی هست که حداقل زمان جلسات کسل‌کننده‌اش 4 ساعت است و عده‌ای دانشجو مجبورند برای نمره آخر ترم سر کلاس بنشینند و چرت بزنند. ایشان هم در رسانه ملی مثلاً پارتی دارد و رسانه ملی چهار ساعت فیلمش را پخش می‌کند (البته استصواباً آخر شب که کسی بیدار نیست). ایشان می‌آید نظر فرد بالایی را در خصوص فلان موضوع مطرح می‌کند و می‌گوید: اتفاقاً ایشان به بحث خوبی اشاره فرمودند. من هم می‌خواستم در خلال چهار ساعت سخنرانی امروزم همین مسأله را مطرح کنم که انجام فلان کار یعنی دور ریختن وقت و سرمایه مملکت برای تربیت یک سری آدم سکولار (رفتم در فرهنگ لغت دیدم یعنی بی‌اعتقاد به خدا).

4- وقتی می‌خواهد حواسش را از موضوعی پرت کند! همان مثال اول را مجسم کنید. شما ترسیده‌اید! جای بحثی هم نیست! آن وقت شروع می‌کنید به پیش کشیدن موضوعات دیگر. مثلاً مرغ همسایه ما که غاز است اما یک پایش همیشه می‌لنگد. اگر من پراید دارم و فلانی پرادو, عوضش من نگران تصادف سنگین نیستم. کل پراید درب و داغون رو میشه با 500 تومن جمعش کرد اما اگه پرادو تصادف کنه خدا تومن پول تعمیرش میشه. تازه مهم‌تر از همه، سایپا وقتی پراید رو داد به من یه قرآن هم گذاشته بود جلو داشبورد اما پرادو رو که این غربی‌ها می‌دن به ما یه سی دی مبتذل بریتنی اسپرز هم می‌کنند داخلش که ما را سکولار کنند. یا مثلاً فکر می‌کنید اگر شما نزد خانواده ارج و قرب دیگری داشتید چه می‌شد؟ اگر خانواده، شما را مثل روزهای اول می‌پرستید و برایتان تره خرد می‌کرد چه کیفی داشت. اگر فرزندتان که روزی دستتان را ماچ می‌کرد، دیگر بی‌حرمتی روا نمی‌داشت چه می‌شد و هزاران اگر و اما و کاش و دریغا وسط می‌کشید تا از اصل موضوع که ترستان است غافل بمانید.

البته این هم عوارضی دارد که الان جای بحثش نیست. فقط پیشنهاد می‌کنم به جای ترسیدن، بهترین کار را بکنید. بنشینید، کمی فکر بکنید و درختی که الان از شبه آن می‌ترسید را به یاد بیاورید که روزی گرم از هرم آفتاب‌های سوزان فرار کرده و به زیرش پناه برده بودید و درخت چه سخاوتمندانه برگ‌های نازنینش را زیر آفتاب‌های سوزان از دست داد تا شما آسوده باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط ا.ا. حسنی  | 

روزهایی که دانشجو بودم و ساکن خوابگاه کوی، در دانشکده ادبیات یک تبعه کره شمالی در حال درس خواندن بود به نام «کیم». البته اگر از فرهنگ مردم کرده بخصوص مردم کره شمالی اطلاع داشته باشید، این اسم به حدی پر استفاده است که مردم بالغ بر 10 درصد فرزندان خود را به این نام می‌خوانند. گویا معنای نقره می‌دهد. در هر حال به واسطه دوستانی که در آن دانشکده داشتم، با کیم مراوده و دوستی خوبی برقرار شد. نکته بسیار زیبایی که در سخنان کیم همیشه نظر من را جلب می‌کرد، آن بود که هر بار در مورد رهبرشان که آن وقت‌ها «کیم ایل سونگ» بود، حرف می‌زد، با غرور عجیبی می‌گفت: رهبرم کیم ایل سونگ! بعدها که با چند کره دیگر به واسطه همین دوستی آشنا شدم، دیدم اکثر آنها نیز با همین عنوان از وی یاد می‌کنند. یک بار در این خصوص از کیم پرسیدم و خودش اعتراف کرد که رهبرش کیم ایل سونگ آنجنان مردمی است و در میان مردم جایگاه دارد که همه عاشقانه و از روی اقتدا وی را چنین خطاب می‌کنند. این موضوع با آموزه‌های سوسیالیزم و کمونیسم رایج در شوروی سابق یا چین چندان سنخیتی نداشت چرا که دیدیم در همان زمان که مردم روسیه رهبران حزب کمونیست را به اجبار با القاب یاد می‌کردند، به ناگاه با اصلاحات پروستوریکای گورباچف، چه دماری از حزب حاکم درآوردند. یا در چین دیروز و امروز، حماسه‌هایی مانند میدان تیان آن من یا قیام مردم سین‌کیانگ نشان داد که مردم واقعاً به حزب اهمیتی نمی‌دهند بلکه بیشتر دنبال عدالت، مساوات  مردمی بودن حکومت هستند.

به نظرم، اینکه حدود 15 سال بعد از فروپاشی کمونیسم و بلوک شرق، در کشوری مثل کره شمالی مردم هنوز به شیوه رهبران سیاسی و حزبی خود پایبند مانده‌اند آن است که نظام سیاسی توانسته است با مشی خاص خود کماکان قلوب مردم را با خود همراه کند به طوری که شهروندانش حتی در کشورهای دیگر نیز از رهبرانشان چنین با احترام یاد کنند.

بیانیه بیت محترم شهید قدوسی را که می‌خواندم، عبارتی نظرم را جلب کرد: «دستگاه‌هاي رسانه‌اي و فرهنگي چه سهمي در رشد يا انحطاط جامعه داشته‌اند؟ آيا جوانان ما مسئولين و دست اندرکاران را الگويي برتر و کامل تر مي‌دانند و يا اينکه از آنان روي برگرفته و رو به سوي ديگر گذاشته‌اند؟ سي سال پيش امام شهيدان، خميني بزرگ، در بي‌سابقه‌ترين استقبال تاريخ بر مزار شهيدان گام گذاشت. اکنون پس از سي سال آيا او را سرافراز و سربلند کرده‌ايم و يا اينکه هر روز جام زهري تازه به او خورانده‌ايم و بر اين نوشاندن، پايکوبي کرده و جشن گرفته‌ايم؟»

می‌دانید، گاهی دل آدمی از این همه اشتباهات که در چنین دوره عظیمی رخ داده و کار را به جایی کشانده که هموطن ایرانی تا پا از لب مرز به بیرون می‌گذارد، می‌شود مخالف دو آتیشه و چنان در حد وسع و توان خود به رهبرانش می‌تازد که گویی تلاش دارد فریادهای خفه شده سی ساله خود را به یکباره بیرون بریزد.

حال سوال این است که در این سی سال چرا نتوانستیم شرایطی فراهم کنیم تا چنین وضعیتی فراهم شود که مردم همواره رفتاری متضاد از خود نشان ندهند و به صورت عقلانی از حکومت پیروی کنند؟ مثلاً با احترام بگویند: رئیس جمهورم فلانی یا... !!!

 

دوستان عزیز می‌توانند برای مشارکت در این بحث و دادن پاسخ به این سئوال به وبلاگ راه و همراه به نشانی زیر بروند:

http://rahohamrah.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:36  توسط ا.ا. حسنی  | 
مراسم شب احیا در حرم مطهر امام(ره) هم تعطیل اعلام شد. تبریک به تمام کسانی که دنبال بهانه می‌گشتند تا اعتقادات مسلمانان را تعطیل کنند. یک گام دیگر برداشتید. خوشحال باشید. خوشحال هستید؟! اما اجازه بدهید داستانی برایتان تعریف کنم که یکی از اساتید دانشکده برایم نقل کرد. سال‌ها قبل یک استادی داشتیم به نام دکتر داریوش.ا.ز (اینجور اسم نوشتن را از کیهان و فارس یاد گرفتم هر چند تابلو شده) ایشان در سفری به ایران بنا را می‌گذارد به سفر زمینی و با قطار عازم می‌شود. در کوپه‌ای که نشسته بودند، اتفاق بامزه‌ای می‌افتد. یک ایرانی دیگر که همسفر بوده، از جیبش تسبیحی در آورده و شروع می‌کند به چرخاندن و ذکر که متداول مسلمانان است. نفر سوم که یک انگلیسی بوده، چند ساعتی در کار این آقا دقت می‌کند و بعد دستش را دراز می‌کند و تسبیح را از این بنده ذاکر می‌گیرد، می‌شمارد، یک بار دیگر می‌شمارد و برای بار سوم که شمرد، آن را از پنجره به بیرون پرت می‌کند. وقتی برادر ذاکر اعتراض می‌کند که بابا چرا این کار را کردی؟ طرف جواب می‌دهد: تو سه ساعت است که داری این را می‌شمری. من شمردم دیدم 101 دانه دارد. خوب حالا که فهمیدیم چند تا است که دیگر به آن احتیاجی نداریم. (نکته اول برای خودمان: خیلی بد است که فقط به اعتقادات خودمان فکر کنیم و دیگران را خارج از دایره این اعتقادات نبینیم. این آقای لائیک یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، مسیحی، نمی‌بایست تحقیق نکرده آلت ذکر این بنده خدا را از بین می‌برد) خلاصه این اتفاق می‌شود مایه دوستی و گفتگوی این دو و وقتی می‌پرسد که شما این موقع سال کجا تشریف می‌برید و از این جور بحث‌ها، آقای ذاکر می‌فرمایند من دبیر هستم و تعطیلات را آمده بودم اروپا به بستگانم سر بزنم و چون وقت اضافی آوردم، گفتم با قطار برگردم که تفریحی هم کرده باشم. می‌پرسند: مگر شما چقدر در ایران تعطیلات دارید که این همه وقت گذاشته‌اید و این در حالی است که شما دبیر هستید و قاعدتاً باید از اوقات بیکاری برای مطالعه و تحقیق بهره ببرید. آقای دکتر در مقام پاسخ می‌گوید: تعطیلات ما در ایران شامل 13 روز عید و سه ماه تابستان و دو روز آخر هر هفته و عاشورا و تاسوعا و... که این بنده ناآگاه خدا می‌پرد وسط حرف دکتر و می‌گوید: اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ چقدر تعطیلات دارید! دکتر هم می‌گوید: آقا صبر کن فعلاً 12 امام و 14 معصوم روز تولد و وفاتشان و دهه فجر و نیمه وقت شدن ادارات در ماه رمضان و خیلی چیزهای دیگر را نگفتم!!! (نکته دوم برای همان‌ها که اول نوشته ازشان یاد کردم: خوشحال هستید؟! آقا گرفتم شب‌های احیا را هم تعطیل کردید. روز قدس را هم بسطش دادید و شد هفته قدس! نماز جمعه‌های هاشمی را هم که با چنان هجمه‌ای مورد هتک حرمت قرار دادید! بقیه ایم و مناسبت‌ها را چه خواهید کرد؟ آنها هم تعطیل؟! دیگر مراسم نگیریم؟! خوب می‌شود؟! خوب آخه مرد حسابی آن وقت تو به چه چیزی دست می‌آویزی که ادای مسلمان‌ها را درآوری؟ به چه کسی خواهی گفت برای اسلام تهمت شنیدی اما کار خواهی کرد؟! جواب خدا را چه کسی خواهد داد که با دین خاتمش چنین بی‌مهری می‌شود؟!) اصلاً من با کی بودم؟!!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط ا.ا. حسنی  | 

در ایران همواره تلاش شده است تا جامعه به دو گروه معتقدان به نظام و غیرمعتقدها تقسیم شود. این البته مختص رفتار یکی دو دولت گذشته نبوده و باید گفت که متأسفانه ناشی از سیاست‌گذاری‌های خاصی است که در سه دهه اخیر رایج شده و به سمت رهیافت «دشمن‌انگاری شهروندان» متمایل شده است. البته بدیهی است که در چهار سال اخیر با ترویج تفکر خودی و غیرخودی که به کرّات از تریبون‌های ذکر شد، این رهیافت، یعنی تقسیم عملی جامعه به دو گروه به ظاهر متضاد توسعه بیشتری یافت. در تبیین ویژگی‌های این دو گروه نیز صفات و عملکردهایی مطرح شد که در ظاهر می‌توانست این تقسیم‌بندی را برای مردم و توده عوام آشکارتر نماید. در میان متعدد صفات مطرح برای غیرخودی‌ها، عدم التزام آنها به نظام در قالب رفتارهای خاص مانند پوشش خاص، طرز زندگی خاص، عادات خاص و... نکات بارزی بودند. همچنین در گزارش‌های برخورد پلیس با غیرخودی‌ها، دارندگان ماهواره نیز در این طبقه جا داشتند به طوری که در دوره‌های جمع‌آوری آنتن‌های گیرنده امواج ماهواره‌ای، اغلب در مناطق خاصی از پایتخت و افراد خاصی مورد هجوم قرار می‌گرفتند اما به نظر نمی‌رسد چنین ویژگی‌هایی نمایان‌گر منش مخالفان نظام اسلامی باشد. به ویژه آنکه من معتقدم اساساً این تقسیم‌بندی اشتباه محض بوده و تنها فایده آن افزایش تنش‌های اجتماعی در سطح خرد و کلان است. همچنین دشمنان نظام را نمی‌توان تا آن اندازه ابله فرض کرد که در آشکار ویژگی‌های اینچنین را بر خود قبول کرده و بدون پوشش موجه به دشمنی بپردازند. معنای دیگر این سخن آن است که فرض حضور دشمنان در لباس دوست و حتی در مدارج بالای نظام تصمیم‌گیری و اجرایی بیشتر است تا حضور آنان در میان گروه‌هایی که شناسنامه دولتی مخالفت با نظام بر پیشانی دارند!

غرض آنکه، این روزها به برکت ایام صیام و ماه مبارک رمضان، توفیق شب‌زنده‌داری تا سحر و به تبع آن اندیشه بیشتر در احوال جامعه حاصل شده و تا اذان صبح و مشارکت در سحری خانواده، به ذکر و عبادت و اندیشه مشغولم. در همسایگی ما آپارتمان‌های مشرف به جنوب قرار دارند که اکثراً برای در امان ماندن از احتمال حضور مأموران در پشت‌بام‌ها و جمع‌آوری آنتن‌های ماهواره، این تجهیزات را در بالکن منزل خود تعبیه کرده‌اند. چند شب قبل به ناگهان متوجه موضوع جالبی شدم. نزدیکی‌های سحر، یعنی حدود ساعت 4 بامداد، چراغ‌های اکثر این منازل روشن شده و مشخص است که اهل منزل برای خوردن سحری بیدار شده‌اند. دقایقی بعد از اذان نیز این چراغ‌ها یکی یکی خاموش می‌شوند. امروز که دقت کردم، اکثر این همسایه‌ها در بالکن خود حتماً یک یا دو آنتن ماهواره دارند! کمی تعارض‌ساز است این رفتار شهروندان و آن نگاه دولتمردان! در این سو کسانی هستند که به برنامه‌های بی‌محتوای سیما اعتقادی ندارند، جو اطلاع‌رسانی داخلی را مغرضانه و مملو از دروغ‌سازی می‌دانند، تفریحات سالم و ناسالم رایج در سطح شهر را نمی‌پسندند و در عین حال مسلمان هستند، نماز و روزه خود را دارند، به سلامت و شادابی روح از طریق تفریحات سالم رسانه‌ای اهمیت می‌دهند، به کسب اخبار بی‌غرض و منصفانه از جامعه علاقمند هستند و در یک کلام، شهروندانی بانشاط، دمکرات و پایبند ارزش‌های دینی خود هستند.

به اعتقاد من ضروری است این مرزبندی‌ها شکسته شده و مردم را با تمام گرایش‌های مستقل و آزاد آنها باور کنیم. تنها در این صورت است که پویایی نظام تضمین خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط ا.ا. حسنی  | 
آیت الله اسدالله بیات نام ناآشنایی در عالم سیاست نیست. مردی که با زبان شجاعش، در برخی دوره‏های خاص سیاسی ایران بدعت‏های بدیعی بنا کرد که به نظرم بسیاری از آنها بعدها به راه روشن جامعه مدنی تبدیل شدند. گویا آقازاده‏های ایشان هم از پدر گرامی مواریث خوبی گرفته‏اند که یکی از آنها همین صراحت است. از وبلاگ آقا هادی، پسر آیت الله بیات مطلب جالبی خواندم که عیناً می‏آورم.

شهید مطهری در داستان راستان آورده است که گویا در زمان معتصم عباسی ترکان عهده دار بسیاری از کارهای حکومتی بودند. البته ترکان ماوراءالنهر اون ورها. سرداران ترک در بغداد می گشتند و هرکاری می خواستند می کردند و حکومت عباسی هم کاری نداشت. تا جایی که کم کم دست به عرض و ناموس مردم دراز کردند. نیمه شبی  مسلمانی می بیند که یکی از این سرداران دست زنی را گرفته و به زور با خود می برد. مرد جلو می رود فایده نمی کند. زن التماس می کند افاقه نمی کند. و آن سردار ترک زن را به خانه ای می کشاند. مسلمان که می بیند کاری از دستش بر نمی آید بر بام خانه ای می رود و با صدای بلند اذان می گوید. با صدای الله اکبر او در نیمه شب مردم به کوچه و خیابان می ریزند که چه شده است و او با فریاد ماوقع را می گوید و آنها نیز یورش می برند و زن بیچاره را از دست آن سردار ترک خارج می کنند. و این ماجرا باعث می شود که حکومت عباسی فکری برای دست درازی های نظامیان ترک بکند.

چه قدر این مسلمان شبیه شیخ مهدی کروبی خودمان است که اذان نیمه شبش خواب ها را آشفته است. دین فروشان او را به ناسزا گرفته اند که چرا خواب خوش مان را برآشفتی و مردمان، این بار بیدارند چون این جا بغداد نیست و تهران است و تمام ایران است. عده ای دیگر نیز از خواب برخاسته اند. این بار شاید بشود برای این تعدی ها کاری کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط ا.ا. حسنی  | 
چند دقیقه بعد از پست مطلب قبلی که اشاره‏ای بی‏منظور (باور کنید بی‏منظور) به رئیس بهشت زهرا داشت، از سایت نوروز خبر رسید که ایشان از سمت خود برکنار شده است. سق بنده سیاه نیست تا آنجایی که اطلاع دارم ام حالا آقای رئیس شب را راحت خواهد خوابید!

این هم لینک خبر نوروز

http://norooznews.org/news/13630.php

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط ا.ا. حسنی  | 

چند روز قبل تلفنی با بزرگوار عزیزی که شاید الان خواننده این سطور باشد گفتگو می‌کردم از هر دری و بحث کشید به «رشوه» که با لحنی شوخی و جدی گفت: من هم دیروز نسبت به یک نفر این کار را کردم (نمی‌خواست حتی اسمش را بیاورد. منظورش این بود که رشوه دادم!) اگر شما هم می‌شناختیدش، حتماً مثل من اول کمی گیج می‌شدید و بعد با شک و تردید می‌پرسیدید: چطور؟ توضیح دادند که دربان جایی از ورود ایشان ممانعت به عمل می‌آورد و می‌گوید: آقای رئیس اسم شما را نداده‌اند که وارد شوید. ایشان هم می‌فرماید: ای بابا شما که خودت برای خودت یک رئیس هستی و ... و آقای دربان حالا به دلیل این صحبت یا به هر دلیل دیگر، به ایشان اجازه ورود می‌دهند. می‌فرمود: وقتی وارد شدم دچار عذاب وجدان (یا کلمه شبیه به همین را استفاده کردند) شدم که چرا این کار را کرده‌ام. وقتی این گفتگو را با کس دیگری بازگو کردم، گفتند: امثال این آقا استثنا هستند. با خودم فکر کردم امثال این بزرگوار شاید در شرایط فعلی اجتماع کم باشند اما همین افراد اصل هستند و استثنا ماها هستیم. چون اصل رفتار انسانی دوری از روش‌های ناپسند مانند دروغ و ریا و رشوه و امثال آن است و غیر آن استثنا!

همیشه گفته‌ام انسان خوب است شب که می‌خواهد بخوابد با آرامش خاطر و اطمینان سر بر بالش بگذارد و عذاب وجدان نداشته باشد. البته برخی مشاغل طوری است که شاید این اجازه را ندهد که انسان این طور به خواب برود. نمی‌خواهم مثال زیادی بزنم که شاید به کسی بر بخورد اما چون صحبت مشاغل شد، یک مثال می‌آورم. فرض بفرمائید همین مسئولین محترم بهشت زهرا! آن آقایی که روزانه 30 تا 40 تا یا بیشتر و کمتر در حوزه مدیریتش میت می‌بیند. فکرش را بکنید! خودتان را بگذارید جای ایشان! هرچند گفته می‌شود با عادت است که این دل‌مشغولی‌ها کمتر می‌شود اما من یقین مطلق دارم این روزها آقای رئیس بهشت زهرا نمی‌توانند راحت بخوابند. نباشد، نباشد، همین دیدن کابوس 42 نفر بی‌نام و نشانی که حالا دیگر مستنداً در حوزه ریاست ایشان دفن شده‌اند و ایشان وقوع این اتفاق را تکذیب می‌کنند، برای هفت پشت آقای رئیس کافی است!

حدیثی خواندم که معصوم می‌فرمایند: احمق و بدبخت آن کسی است که آخرتش را به دنیای امروزش بفروشد و بدبخت‌تر کسی است که آخرتش را برای دنیای دیگران بفروشد. خداوند منان را سپاس بی‌کران که درهای توبه و استغفار را بر بندگانش گشود تا روزنه امیدی باقی باشد. با توبه است که انسان می‌تواند شب‌ها راحت بخوابد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط ا.ا. حسنی  | 

این مطلب هم مثل بعضی مطالب بلاگ بدون شرح است. تو خود حدیت مفصل خوان از این مجمل

«... تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که این‌جانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی، برخوردار بودم به پایان می‌رسد. از پس‌فردا من نیز مانند بقیّه موکلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم.. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشته‌اند می‌خواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرف‌هایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.» 

مهندس مهدی بازرگان در آخرین جلسه‌ی دوره‌ی اوّل مجلس شورای اسلامی 

روزنامه جمهوری اسلامی ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۳

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط ا.ا. حسنی  | 

این هم عکس هلوی مورد نظر. البته این عکس آرشیوی است!

در ایام نوجوانی، به رسم متداول کلاس‌های درس، روزی که معلم داشت درس جدیدی از ادبیات می‌داد، پرسید: کی می‌خواد این درس رو برای بقیه با صدای بلند بخونه؟ یادم هست کلاس ادبیات معاصر بود و نام درس «گل» که البته شعر و مطلع آن را یادم نیست. همه دست بلند کردیم که: من بخوانم؟ من بخوانم؟ من بخوانم؟ معلم نگاهی به من انداخت و گفت: تو بخوان. تا خواستم شروع کنم فوری گفت: درس پر احساسی است. با احساس این شعر را بخوان. کمی طول کشید تا حس بگیرم. معلم گفت: بخوان. شروع کردم و عنوان درس را با کشیدگی هر چه تمام‌تر خواندم تا احساس در آن لبریز شود! گفتم: گُـــــــــــــــــــــل. معلم بلافاصله گفت: دیگه نخوان! اگر چه آن روز کلاس از شدت خنده منفجر شد، اما معلم نکته‌ای را گفت که بسیار آموزنده بود: در شأن خودتان و در شأن محیط اطرافتان و آن طور که درست است و معروف بخوانید و بنویسید و بگوئید تا معلوم شود هم ادب دارید، هم ادبیات می‌دانید چیست و هم ادیب هستید و الا به صرف بیرون آمدن کلمات از دهان نیست که کسی شما را بشناسد. این خاطره را بی‌ارتباط به سخنرانی جدید احمدی‌نژاد درباره وزیر بهداشت، لنکرانی نمی‌دانم وقتی او را یک هلو توصیف کرده که باید خوردش!

حقیقتش از 22 خرداد به این طرف من تلویزیون نگاه نمی‌کنم چون به نظر من ارزش وقت، بسیار بیشتر از دیدن برنامه‌هایی است که 6 کانال برتر سیما پخش می‌کنند (شبکه آموزش و تلویزیون قرآنی را مستثنی کردم). وقتی این عبارات را از طریق کانال ماهواره دیدم اول تصور کردم بدخواهان روی تصویر، صداگذاری کرده و تقلید صدا کرده‌اند. اما دقت که کردم دیدم خیر، حرف‌ها درست از دهان احمدی‌نژاد خارج می‌شود. بعد چهره خندان «چالنگی» صدای آمریکا را دیدم که به استهزا به تفسیر خبرها پرداخت.

واقعاً جای حسرت و دریغ داشت. فکرش را بکنید: خودت را نفر دوم مملکت بدانی، این همه چشم دنبال دهانت باشد که ببیند چه می‌گویی، این همه طناز و کارتونیست منتظر دیدن و شنیدنت باشند و چه و چه و چه، آن وقت دهان به تمجید بگشایی با این عبارات کوچه بازاری و سخیف؟

گاهی دنیا سرت هوار می‌شود. خواستم همان لحظه به نعمت احمدی زنگ بزنم و بگویم: یادت هست در قضیه دانشگاه کلمبیا بیانیه نوشتی تا از این آدم به عنوان رئیس جمهور کشورت دفاع کنی و ادای واقع‌نگرها را درآوردی؟ خواستم به ابراهیم نبوی نامه بنویسم که بیا! برای چند ماه نوشتن، سوژه طنزت جور شد اما تو را به خدا این یکی آبروی ملت را هم با نظام می‌برد. خواستم خیلی کارهای دیگر بکنم که چشمم افتاد به خبر دادگاه که یکی از متهمان را به جرم نوشتن این شعار محاکمه می‌کرد: «ادب مرد به ز دولت او است»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:36  توسط ا.ا. حسنی  | 

چند روزی به انتخابات مانده بود. به تبعیت از ایده «هر ایرانی یک ستاد»، تصاویر مهندس موسوی را روی شیشه‌ها نصب کرده بودم و در حال مراجعت به خانه بودم که فریادهایی از بیرون و از خودرو کناری شنیدم. متوجه شدم خانمی که رانندگی می‌کرد، با فرزندان خود شروع کرده‌اند به دادن شعارهایی به نفع رئیس دولت نهم. دستم را به علامت پیروزی بیرون بردم و لبخندی زدم. زن فریاد زد «با چیز چیز دولت درست نمی‌شه»! خندیدم و یاد لطیفه‌ای بی‌شماری افتادم که تنها ظرف چند ساعت در باره همین «چیز» درست شده بود. پشت چراغ که رسیدیم، گفتم: شاید با «چیز» دولت درست نشه اما با دروغ و فریب‌کاری و گول زدن مردم، مملکت ویران میشه و این خیلی بدتره! ناگهان زن خشمگین شد و با تمام وجود فریاد زد: شماها خائن هستید. خائن خائن خائن! گفتم:  در کنار خیانت، به این نوگل‌ها که کنارت هستند یاد بده صادق باشند و رو کردم به بچه‌ها و گفتم: بچه‌ها یادتان باشد دروغ بد و فریب مردم بدتر است. بچه‌ها خاموش نشسته بودند و مادر به تندی شیشه‌های ماشین را کشید بالا و حرکت کرد. مانده بودم از قدرت نفوذ دولتی که حتی با قوی‌ترین ادله‌ها، توانسته در ذهن مردم چطور جا بگیرد. افسوس خوردم که کاش قدر این نعمت نفوذ را می‌دانستند.

آن ماجرا گذشت تا صبح روز چهارشنبه 28 مرداد. در مسیر همیشگی در حال تردد بودم که متوجه نگاه‌های راننده خودرو کناری شدم. اول زیاد توجه نکردم اما آن نگاه‌ها ادامه داشت تا بالاخره راننده خودرو به من اشاره کرد و خواست که توقف کنم. گوشه خلوتی کنار خیابان پارک کردم و غرق این فکر که کیست و چه کاری دارد. شاید آدرسی می‌خواست. تا خواستم پیاده شوم، راننده به سرعت پیاده شد و به طرفم آمد.

- من را می‌شناسید؟

- نه متأسفانه به جا نمی‌آورم! (تعجبم بیشتر شده بود)

- آمده‌ام از شما حلالیت بگیرم!

- خانم مطمئن هستید اشتباه نگرفته‌اید. شما را اصلاً به جا نمی‌آورم.

گفت: از عروسکی که گوشه شیشه گذاشته‌اید شما را شناختم. یادتان هست به شما گفتم خائن! همه چیز به سرعت یادم آمد. ایشان همان راننده قبل از انتخابات بود. فقط نگاه کردم و به این جمله بسنده کردم که شما مدیون نبودید که بخواهید حلالیت بگیرید. آنها حرف‌های روزهای هیجان انتخابات بود. من از شما ناراحت نشدم.

زن مردد بود و ناراحت به نظر می‌رسید. جمله جدیدی نداشت و مدام تکرار می‌کرد: نه من باید این کار را می‌کردم. پیاده شدم و پرسیدم: حالا چرا فکر می‌کنید باید حلالیت بخواهید؟ گفت: از 23 خرداد به بعد شبی نیست که آرام خوابیده باشم. وقتی خبرها را می‌دیدم، وقتی شلوغی‌ها را می‌دیدم و وقتی 26 خرداد در میدان ونک آن همه آدم خاموش را دیدم فهمیدم شماها خائن نبودید! این چند روزه حالم بدتر شد وقتی به صراحت حرف‌های آقای صانعی را شنیدم. من مقلد ایشان هستم. به ما یاد داده‌اند وقتی مقلد داری باید تابعش باشی. من حجت را تمام دیدم. امروز به نیت دیدن شما به خیابان نیامده بودم اما صبح عهد کردم از امروز باید جبران کنم. وقتی شما را دیدم خوشحال شدم و الان راضی هستم که گفته‌ام حلالم کنید. باز یادآور شدم دینی بر گردن نیست و آن چند ثانیه دیالوگ را به حساب مهندس موسوی با هم داشتیم.

کم کم گریه داشت شروع می‌شد! با ناراحتی گفت: شرمنده‌ام. برای ختم موضوع گفتم: حتی اگر خواستید نظرتان را عوض کنید، باز با فکر کردن این کار را بکنید. دعا بکنید روزهای خوبی بیاید. با گریه آرامی گفت: 2 ماه فکر کردن بس نیست! من اشتباه کرده بودم.

از اون خواستم به ماشینش برگرده و بعد از اینکه نفس عمیقی کشید و به روزهای سبز آینده فکر کرد به راهش ادامه بده. نشستم پشت فرمان و باز این فکر که: شکر، نعمتت افزون کند، کفر، نعمت از کفت بیرون کند. اعتماد مردم نعمت بزرگ خدا بود که در این انتخابات مفت از دست نظام رفت. اگر می‌توانستند آن قدرت نفوذ و این اعتماد را با دوری از فریب و دروغ و حمایت از دغل‌کاری حفظ کنند چه روزهای خوب دیگری را چشیده بودیم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:19  توسط ا.ا. حسنی  | 

برای هر انسانی، در برهه‌ای از زمان، گاه تغییر ایجاد می‌شود؛ تغییری مثبت و پیش برنده که به واسطه آن تمام مسیر زندگی و سرنوشت وی عوض می‌شود. بی‌شک این موهبتی است که خداوند بر انسان به معنای عام کلمه جاری کرده و به واسطه آن، ضمن حرمت گذاشتن بر «اختیار» آدمی، «جبر» مثبتی نیز در مقابل وی قرار می‌دهد. این موهبت اگرچه بنا نیست در ساعت یا زمان و مکان خاصی نصیب فرد گردد اما خدای متعال بر مبنای صفت رحمت خویش، برخی شرایط زمانی، مکانی و روحی خاص را برای این مهم و برای بندگان خالص خود مقرر می‌فرماید که یکی از این شرایط، ایام پرفیض ماه مبارک رمضان است.

ماه رمضان از چند جنبه برای مسلمانان حائز اهمیت است که اولین آن، قرار گرفتن شب‌های رحمت واسعه الهی، یعنی شب‌های قدر در این ماه عزیز است. در احادیث بسیار می‌خوانیم که این شب‌ها، زمانی است که گناهان بندگان خالص و مغفرت‌طلب خداوند فرو می‌ریزد و کارنامه اعمال آنها پاک و منزه می‌شود. دومین نکته، آمادگی روحی و جسمی انسان برای برخورداری از این رحمت به واسطه کفّ نفس در برابر امیال متداول دنیوی یعنی خوردن و آشامیدن و تصفیه شدن جسم از آلودگی‌ها است. علاوه بر اینها، مؤمن در این ماه از انجام برخی اعمال نهی شده و به انجام برخی دیگر سفارش می‌شود که این نکته نیز در تزکیه جسم و روح وی اثر مستقیم می‌گذارد. نکته جالب توجه آنکه روزه، تنها به دین اسلام و مسلمانان اختصاص نداشته و تمام ادیان و پیروان آنها همواره به انجام این فعالیت دینی روح‌ساز سفارش شده‌اند تا جایی که در برخی ادیان مشرق زمین مانند بودائیسم نیز روزه گرفتن بخشی از عبادات پیروان آنها برای پاک گرداندن روان خود به شمار می‌رود.

در چنین احوالی است که بنده خالص خود را آماده برخورداری از آن رحمت واسعه، یعنی فراهم شدن زمینه تطهیر از گناهان، تغییر مسیر زندگی و سرنوشت می‌شود. در واقع، این مهم، فراخوانی است برای مسلمانان تا دو چیز را ادراک نمایند: نخست آنکه در این ماه، رحمت بی‌انتهای خداوند به اعلا حد خود رسیده و دیگر آنکه انسان در هر برهه از حیات خود با قرار دادن روح و جسم در شرایط مشابه ایام صیام، می‌تواند وجود معنوی خود را پاک کرده و از گناهان برای همیشه دوری کند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:15  توسط ا.ا. حسنی  | 

آن روزها

.... پیامبر رو به بلال کرد و گفت: به بالای مسجد برو و تکبیر اذان را بگو. بلال اینگونه کرد. مسلمانان یثرب به کار سخت روزانه مشغول بودند و با شنیدن صدای بلال، نگاه پرسشگر خود را به یکدیگر دوختند و بدون آنکه خود بدانند مانند سیل راهی مسجدالنبی شدند. بدون آمکه بدانند ماجرا از چه قرار است، می‌دانستند موضوع مهمی در پیش است. آنها در مسجد گرد هم آمدند و پیامبر از تصمیم جدیدی سخن گفت.... از آن پس بانگ تکبیر نشانه‌ای شد برای مسلمانان تا با آن رویدادهای مهم را اطلاع‌رسانی کنند....

دیروز

.... همه، نفس‌ها را در سینه‌ها حبس کرده بودند. فاصله چندانی با دشمن نداشتند. تاریکی شب و صدای باد که ئر صحرا می‌پیچید، اندک صداهای رزمندگان را هم در دل خود هضم می‌کرد. ناگهان چشمان فرمانده می‌درخشد. با صدای تکبیرش، همه از جا کنده می‌شوند. قبل از صدای تیرهای شلیک شده، فریاد تکبیر است که دشمن را زمین‌گیر می‌کند؛ کور و کر می‌کند؛ می‌کشد و نابود می‌کند. تکبیر دیروز کارآترین سلاح رزمندگان در برابر متجاوزان به حقوق مردم کشورمان بود. و افسوس که....

امروز

... با ابلاغیه جدید دادستانی، گفتن تکبیر که از شعائر اسلامی است به طور ضمنی ممنوع شده است. از این پس کسانی را که در پشت بام‌ها با گفتن تکبیر «نظم عمومی جامعه» را برهم بزنند (و این عبارت چقدر آشنا و خسته‌کننده شده) تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرند. یاد این شعر افتادم که:

گر حكم شود كه مست گيرند

در شهر هر آنچه هست گیرند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:2  توسط ا.ا. حسنی  | 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس