|
چند دقیقه بعد از پست مطلب قبلی که اشارهای بیمنظور (باور کنید بیمنظور) به رئیس بهشت زهرا داشت، از سایت نوروز خبر رسید که ایشان از سمت خود برکنار شده است. سق بنده سیاه نیست تا آنجایی که اطلاع دارم ام حالا آقای رئیس شب را راحت خواهد خوابید!
این هم لینک خبر نوروز
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط ا.ا. حسنی
|
چند روز قبل تلفنی با بزرگوار عزیزی که شاید الان خواننده این سطور باشد گفتگو میکردم از هر دری و بحث کشید به «رشوه» که با لحنی شوخی و جدی گفت: من هم دیروز نسبت به یک نفر این کار را کردم (نمیخواست حتی اسمش را بیاورد. منظورش این بود که رشوه دادم!) اگر شما هم میشناختیدش، حتماً مثل من اول کمی گیج میشدید و بعد با شک و تردید میپرسیدید: چطور؟ توضیح دادند که دربان جایی از ورود ایشان ممانعت به عمل میآورد و میگوید: آقای رئیس اسم شما را ندادهاند که وارد شوید. ایشان هم میفرماید: ای بابا شما که خودت برای خودت یک رئیس هستی و ... و آقای دربان حالا به دلیل این صحبت یا به هر دلیل دیگر، به ایشان اجازه ورود میدهند. میفرمود: وقتی وارد شدم دچار عذاب وجدان (یا کلمه شبیه به همین را استفاده کردند) شدم که چرا این کار را کردهام. وقتی این گفتگو را با کس دیگری بازگو کردم، گفتند: امثال این آقا استثنا هستند. با خودم فکر کردم امثال این بزرگوار شاید در شرایط فعلی اجتماع کم باشند اما همین افراد اصل هستند و استثنا ماها هستیم. چون اصل رفتار انسانی دوری از روشهای ناپسند مانند دروغ و ریا و رشوه و امثال آن است و غیر آن استثنا! همیشه گفتهام انسان خوب است شب که میخواهد بخوابد با آرامش خاطر و اطمینان سر بر بالش بگذارد و عذاب وجدان نداشته باشد. البته برخی مشاغل طوری است که شاید این اجازه را ندهد که انسان این طور به خواب برود. نمیخواهم مثال زیادی بزنم که شاید به کسی بر بخورد اما چون صحبت مشاغل شد، یک مثال میآورم. فرض بفرمائید همین مسئولین محترم بهشت زهرا! آن آقایی که روزانه 30 تا 40 تا یا بیشتر و کمتر در حوزه مدیریتش میت میبیند. فکرش را بکنید! خودتان را بگذارید جای ایشان! هرچند گفته میشود با عادت است که این دلمشغولیها کمتر میشود اما من یقین مطلق دارم این روزها آقای رئیس بهشت زهرا نمیتوانند راحت بخوابند. نباشد، نباشد، همین دیدن کابوس 42 نفر بینام و نشانی که حالا دیگر مستنداً در حوزه ریاست ایشان دفن شدهاند و ایشان وقوع این اتفاق را تکذیب میکنند، برای هفت پشت آقای رئیس کافی است! حدیثی خواندم که معصوم میفرمایند: احمق و بدبخت آن کسی است که آخرتش را به دنیای امروزش بفروشد و بدبختتر کسی است که آخرتش را برای دنیای دیگران بفروشد. خداوند منان را سپاس بیکران که درهای توبه و استغفار را بر بندگانش گشود تا روزنه امیدی باقی باشد. با توبه است که انسان میتواند شبها راحت بخوابد!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط ا.ا. حسنی
|
این مطلب هم مثل بعضی مطالب بلاگ بدون شرح است. تو خود حدیت مفصل خوان از این مجمل
«... تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که اینجانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی، برخوردار بودم به پایان میرسد. از پسفردا من نیز مانند بقیّه موکلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم.. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشتهاند میخواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرفهایی غیر از سخنان دیروز و امروز میزند و مثل طوطی مطالبی را تکرار میکند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.»
مهندس مهدی بازرگان در آخرین جلسهی دورهی اوّل مجلس شورای اسلامی
روزنامه جمهوری اسلامی ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۳
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط ا.ا. حسنی
|
این هم عکس هلوی مورد نظر. البته این عکس آرشیوی است! در ایام نوجوانی، به رسم متداول کلاسهای درس، روزی که معلم داشت درس جدیدی از ادبیات میداد، پرسید: کی میخواد این درس رو برای بقیه با صدای بلند بخونه؟ یادم هست کلاس ادبیات معاصر بود و نام درس «گل» که البته شعر و مطلع آن را یادم نیست. همه دست بلند کردیم که: من بخوانم؟ من بخوانم؟ من بخوانم؟ معلم نگاهی به من انداخت و گفت: تو بخوان. تا خواستم شروع کنم فوری گفت: درس پر احساسی است. با احساس این شعر را بخوان. کمی طول کشید تا حس بگیرم. معلم گفت: بخوان. شروع کردم و عنوان درس را با کشیدگی هر چه تمامتر خواندم تا احساس در آن لبریز شود! گفتم: گُـــــــــــــــــــــل. معلم بلافاصله گفت: دیگه نخوان! اگر چه آن روز کلاس از شدت خنده منفجر شد، اما معلم نکتهای را گفت که بسیار آموزنده بود: در شأن خودتان و در شأن محیط اطرافتان و آن طور که درست است و معروف بخوانید و بنویسید و بگوئید تا معلوم شود هم ادب دارید، هم ادبیات میدانید چیست و هم ادیب هستید و الا به صرف بیرون آمدن کلمات از دهان نیست که کسی شما را بشناسد. این خاطره را بیارتباط به سخنرانی جدید احمدینژاد درباره وزیر بهداشت، لنکرانی نمیدانم وقتی او را یک هلو توصیف کرده که باید خوردش! حقیقتش از 22 خرداد به این طرف من تلویزیون نگاه نمیکنم چون به نظر من ارزش وقت، بسیار بیشتر از دیدن برنامههایی است که 6 کانال برتر سیما پخش میکنند (شبکه آموزش و تلویزیون قرآنی را مستثنی کردم). وقتی این عبارات را از طریق کانال ماهواره دیدم اول تصور کردم بدخواهان روی تصویر، صداگذاری کرده و تقلید صدا کردهاند. اما دقت که کردم دیدم خیر، حرفها درست از دهان احمدینژاد خارج میشود. بعد چهره خندان «چالنگی» صدای آمریکا را دیدم که به استهزا به تفسیر خبرها پرداخت. واقعاً جای حسرت و دریغ داشت. فکرش را بکنید: خودت را نفر دوم مملکت بدانی، این همه چشم دنبال دهانت باشد که ببیند چه میگویی، این همه طناز و کارتونیست منتظر دیدن و شنیدنت باشند و چه و چه و چه، آن وقت دهان به تمجید بگشایی با این عبارات کوچه بازاری و سخیف؟ گاهی دنیا سرت هوار میشود. خواستم همان لحظه به نعمت احمدی زنگ بزنم و بگویم: یادت هست در قضیه دانشگاه کلمبیا بیانیه نوشتی تا از این آدم به عنوان رئیس جمهور کشورت دفاع کنی و ادای واقعنگرها را درآوردی؟ خواستم به ابراهیم نبوی نامه بنویسم که بیا! برای چند ماه نوشتن، سوژه طنزت جور شد اما تو را به خدا این یکی آبروی ملت را هم با نظام میبرد. خواستم خیلی کارهای دیگر بکنم که چشمم افتاد به خبر دادگاه که یکی از متهمان را به جرم نوشتن این شعار محاکمه میکرد: «ادب مرد به ز دولت او است»
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:36  توسط ا.ا. حسنی
|
|
Bahar-20
|