تبليغاتX
یادداشت های دوران سکوت

دختری که بازجوی پدرش شد

دو شب پیش برای دیدن دوستی، راهی خیابان 17 شهریور شدم. آدرسش را داشتم. کمی پایین‌تر از میدان شهدا، دست راست، خیابان شهید فیاض بخش، چهارراه چهارم، دست راست، خیابان احمدی، خیابان کبریتچی. قرار ما 10 شب بود و در حالی که ساعت 9 و 55 دقیقه پیچیدم داخل خیابان فیاض بخش، ساعت 10 و 55 دقیقه با چهره‌ای گرفته و ناراحت به سر قرار رسیدم. علتش را در چهاراه سوم پیدا کنید: کوچه برادران شهید عرب‌سرخی!

وقتی تابلو کوچه را دیدم هواری 30 ساله بر سرم کوبیده شد. حتی از جنس شوک‌های باتوم‌های برقی نبود. نه! خیلی بیشتر و شدیدتر، از جنس هجمه هوار 30 سال امیدهای برباد رفته! در برابرم تابلوی بود مظلوم که اسم برادران شهید عرب سرخی را برخود داشت و زیر برگ‌های سبز درخت پیر سر کوچه مخفی مانده بود. فقط بوق‌های ممتد چند خودرو پشت سرم بود که مجبورم کرد موقتاً چشم از آن تابلو مظلوم بردارم. به کناری رفتم و یک بار دیگر غرقش شدم. بغض کرده بودم اما چشمه اشکم که به حکمت خدا سال‌ها است خشکیده، خشک مانده بود برای این مظلومیت. نه این شهیدان را که بسیاری را از مقابل دیدگانم عبور دادم. فیاض بخش شده بود کانال جبهه و سیل شهدا بود که با عجله به سمت جلو حرکت می‌کردند. فیاض بخش شده بود روزهای اعزام که مادران در میان دود اسپند و به دور از نامحرمان، ذره ذره اشک می‌ریختند و جگرگوشه‌ای را راهی می‌کردند. فیاض بخش شده بود بخش تخت‌های خونین بیمارستان‌ها که جانبازان را می‌آوردند و مداوا می‌کردند. فیاض بخش شده بود تمام سی سال انقلاب. بعد گردبادی سیاه و آلوده و همه را پیچید به هم، بلند کرد و محکم کوبید وسط سرم... آخ....

از آن شب پر از غم و ناراحتی دو روز گذشته که امروز مطلب زیر را دیدم. بالاخره بغضم ترکید و راحت شدم. شما هم بخوانید. بد نیست!

 

آری پدر، تو متهمی !

سلام برادر،

حتماً از دست پدرم خسته شده ای کمی بنشین، استراحت کن امروز بازجوئی را به من

بسپار، فردا بماند برای تو !

پدرم روی یک صندلی چوبی رو به دیوار خاکستری نشسته است، چشم بند روی چشمش و

من سئوال می کنم :

امروز می خواهم به کارشناس(بازجوی) تو استراحت بدهم. می خواهم کاری را که او در این

مدت نتوانسته تمام کند، تمام کنم. امروز این منم که سئوال می کنم و تو مجبوری که پاسخ

بدهی. من مثل آنها نیستم، من نا امید نمی شوم، من سئوال می کنم و می دانم که تو جوابها

را می دانی، باید پاسخ بدهی ؛

چشم بند را از روی چشمت برندار، نیازی نیست که جوابها را برایم مکتوب کنی، اتفاقاً با چشم

بند بهتر است رو به همین دیوار خاکستری، روی این صندلی چوبی بنشین  و جوابها را در

ذهنت مرور کن. من تو را می شناسم. من ذهنت را می خوانم، جوابها را فقط در ذهنت مرور

کن. من می فهمم.

سالهای قبل از پیروزی انقلاب را یادت هست؟ آن زمانی که پدرت از تو خواست که کتابهای

انقلابی را از خانه بیرون ببری و تو با کتابها از آن خانه بیرون آمدی؟ چرا خانواده ات را ترک

کردی؟ یعنی چند کتاب انقلابی را به خانواده ات ترجیح می دادی؟

البته این موضوع را شاید آقای شایانفر که از نقطه نظراتشان در روزنامه کیهان بهره مند

هستیم هم بتوانند شهادت بدهند.

هنگامی که از یکی از دانشگاههای سوئد برایت پذیرش آمد، به خاطر کدام هدف آینده خودت و

احتمالاً ما را نادیده گرفتی و در ایران که در بحبوحه انقلاب بود پاگیر شدی؟

گاهی اوقات فکر می کنم که استرسهائی که امروز مادرمان در مورد اطرافیان خود دارد، به

آن دوران که تو هم در لیست سیاه ترور منافقین در اوایل انقلاب بودی برمی گردد. آن روزها

که هر لحظه اش با ترس شنیدن خبر شهادتت همراه بود. تو اینطور فکر نمی کنی؟

چهار سالم بود که سرمای شدیدی خورده بودم و تب داشتم. عمو فتح الله از جبهه آمده بود،

مجروح بود و یک دستش را به دور گردنش بسته بود. با تو دعوا کرد که چرا من را به درمانگاه

نمی بری؟ با دست سالمش من را بغل کرد و با مادرم رفتیم درمانگاه و تو از کارهای سپاه و

جنگ و جبهه و آماده باشهایت برایش گفتی که برای خودت دلایل خوبی بود که وقتی برای

دکتر بردن من نداشتی. چرا؟ یعنی اینها برای تو از دختر کوچکت مهمتر بود؟

سال اول ابتدائی ساجده، بمباران، تعطیلی مدارس، باز هم جبهه، جنگ، سپاه !

جواب نده فکر کن. من فکرت را می خوانم.

نوجوانی ام را دیگر خوب به خاطر دارم. زمانی که هر کجا که پا می گذاشتم و هر فعالیتی که

می خواستم بکنم، با این فشار همراه بود که نباید از نام خانوادگی ام استفاده کنم. همیشه

نگران سوءاستفاده ما از نام خانوادگیمان بودی و من به تو قول دادم که هرگز از این نام

سوءاستفاده نکنم. حتی دوران کودکی و استرسهای دوران جنگ را فراموش کنم. اما این

سئوال را باید حتماً پاسخ بدهی؛

شبها، زمانی که در این سلول 5/1 در 2 متر خاکستری،خاطرات زندگی و گذشته ات را مرور

می کنی، آیا تو هم به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه بود که نتوانستیم وصیت امام

خمینی(ره) را که فرمودند: " نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. " را درست

اجرا کنیم ؟!

آری برادر عرب سرخی، به این فکر کن که آیا این همان عاقبتی بود که تو خود و خانواده و

آینده هر دو را فدای آن کرده بودی؟

به عنوان بازجویت نمی خواهم باور کنم. من بازجوی جوانی که بعد از انقلاب به دنیا آمدم، جرم

تو را این می دانم که هدفی که تو همه چیز خود را فدای آن کرده بودی، آن طور که می

پنداشتی از آب در نیامده.

آری اتهام تو این است !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:15  توسط ا.ا. حسنی  | 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس